اعتراف میکنم چند ماه پیش تو شرکت بودم سر کارام یوهو مدیر عامل از تو اتاق خودش گفت: محموود جووون…بلند گفتم جانم؟ گفت خیلی میخوامت ... گفتم منم همینطور…. گفت پیش ما نمیای؟؟؟؟ گفتم چرا..حمتاً..از پشت میزم بلند شدم برم تو اتاقش..به در اتاقش که رسیدم دیدم داره تلفن حرف میزنه با محمود دوستش و من از شدت ضایگی دیوارو گاز گرفتم