چنان سوزد لبت از تشنگی ،ای اکبرم
که می سوزد نگاهم از رخت ،ای دلبرم
دل بابای تو ، شده شیدای تو 
چگونه بنگرم ، قد و بالای تو
فدای دین جد اطهرت گردیده ای
دم آخر رخ ساقی کوثر دیده ای
به باغ آرزو ، زخون کردی وضو 
لبت بگشا علی،سخن با من بگو